![]() |
|
![]() |
|
آوين زیباترین فرشته آسمونی خاطرات خوب با هم بودن و دنيايي كه با هم ميسازيم
|
برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین که کنارت نفس میکشم تو پایان هر جستجوی منی تو زیباترین آرزوی منی
زيباي من ،شمردن بلدم از خیلی سال پیش.....اما این روزها گم می کنم لحظه ها و ساعتها را.......تقویم کوچک روی میز را صد بار بیشتر از قبل ورق می زنم...مدام می نشینم و می شمارم روزهای با تو بودن را....هفته ها حالا برایم معنای دیگری دارد هم برای من و هم برای آنهایی که بعد از احوالپرسی می پرسند الان هفته چندی؟؟؟ و این یعنی چند هفته مانده تا به تو رسیدن.
مدتهاست که دیگر یک نفر نیستم.شده ام دو نفر، دو تا قلب که به فاصله کمی می تپند و تجربه می کنن روزهای با هم بودن را...
فرشته نازم بالاخره قشنگترین صدای زندگی به گوشم رسید. صدای تپش قلبت که وجودم را غرق شادی کرد و اشکهایم را سرازیر ...حس قشنگ مادری را درونم به پا کردی و مرا شیفته خود ساختی.ذره ذره به زمین نزدیک تر می شوی و این صدای ترنم زمین است یا گریه آسمان که یکی تو را می خواهد و دیگری برای آمدنت دلتنگی می کند و در این میان خدا لالایی آرامش را برایت زمزمه می کند و تو را به دست من می سپارد که مواظبت باشم.میان باز کردن مژه هایت تا پر گرفتن رویاهایم فاصله ای نیست و تو در پیش خدا جایی برای خود در دلم گرفته ای و لحظه هاست که می گذرند تا بیایی و من و پدرت را غرق شادی کنی.
و حال كه تو آمدي از تو مينويسم از زيباترين خاطرات با تو بودن و تلخي نبودنت را به دست فراموشي ميسپارم عزيزم آهنگ صدايت با به دنيا آمدنت زيبا ترين ترانه زندگيم تنها بهانه نفس کشيدنم و وجودت تنها دليل زنده بودنم است
[ چهارشنبه 16 فروردين 1391 ] [ 23:15 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[ ]
23/02/91 (شنبه ) : فرشته كوچولوي من! وقتي مژده داشتنت رو بهم دادن، از شادي فقط گريه كردم وقتي اولين تكانهاي تو رو تو وجودم احساس كردم، شعف همه وجودم رو گرفت وقتي بهم نشونت دادن، چشمهامو بستم و تو دلم از خدا بخاطر سالم بودنت تشكر كردم وقتي براي اولين بار در آغوش گرفتمت و بهت شير دادم، تو دلم فرياد زدم "واي خدا! تو فوق العاده اي" وقتي براي اولين بار بهم لبخند زدي، به آسمونا پرواز كردم آره! من يه مادرم با تمام اين تجربه هاي به ظاهر ساده و تكراري دنيا ولي معجزه ي داشتن تو براي من اصلا ساده و تكراري نبود! حالا خيلي وقته كه در برابر عظمت پروردگارم كرنش مي كنم و از ته دلم ميگم: "شكرت خدا كه نمردم و يه همچين لذتي رو چشيدم!" آره! من يه مادرم! به همين سادگي! مادر كه باشي با تمام غصه ها و نگراني هايي كه در دل داري فرزندت را با مهرباني در آغوش مي گيري و سرش را روي شانه هايت مي گذاري و آرام مي گويي نگران مباش...همه چيز درست خواهد شد ... من برايت دعا مي كنم. مادر كه باشي با تمام زخم هاي تنت مرهم دردهاي فرزندت مي شوي. مادر كه باشي گرچه خودت از سپيده صبح تا آن وقت شب چيزي نخورده اي اما بهترين سفره را براي فرزند گرسنه ات مي چيني. مادر كه باشي لبخند بر لب در برابر سختي هاي روزگار سكوت مي كني اما تمام هستي ات را مي گذاري تا يك لحظه فرزندت را شاد ببيني. مادر كه باشي با تمام خستگي هاي تنت بستري براي آرامش فرزندت مي شوي. مادر كه باشي بهشت زير پايت باشد اما فرزند دور از آغوشت بهشت زير پايت خار است مادر كه باشي در بهشتي كه زير پاي توست نگران فرزندت هستي و آرام نمي گيري. مادر يگانه كلمه هستي است كه تمامي واژگان را در عمق خود پنهان ساخته است.... عشق و اميد و مهر و پاكي و ايثار و سرور وصداقت و باران و بهار وياس و.... همگي يعني مادر و مادر يعني همه ي چيزهاي ناب عشق زندگي با اينكه توي يه پست جداگانه بهت توضيح دادم كه امروز چه روز بزرگيه ولي بازم ميگم ..... امروز روز مادر و تو و بابايي من و شرمنده كردين برام دسته گل خريدي و كادو رو هم نقدي بابايي زحمت كشيد و حساب كرد
و بزرگترين اتفاق امروز اين بود كه طي يك حركت ژئوماتيك بابايي زنگ زده به ماماني و تك فاز شدن من رو به ايشون خبر داده و ازشون خواسته بود بيا پيش ما تا شايد يه كم از دلتنگي ما كم بشه چون بابايي فعلاٌ نميتونه ما رو ببر تهران واما امروز حال و حوصله چنداني نداشتم حتي حال پارك رفتن هم نداشتيم ......اين نت هم كه از صبح قطع بود و كمك بسياري به تك فاز كردن ما كرده بود و بدون هدف در حال تماشاي تلويزيون بوديم كه ديديم در باز شد و در آستانه در اول ماماني و بعد چهره پيروز باباييي ظاهر شد و انگار خدا دنيا را به شما داده بودن حالا در تعجبم بابايي آلو تو دهنش خيس نميخوره چه طوري تحمل كرده و از ديروز تا حالا به من نگفته كه ماميم داره مياد خلاصه اينكه ماماني اومد با دست پر براي آوين جون ........ يه ست كامل لوازم پزشكي برات خريده كه از سر شب اينقدر گوش منو چك كردي كه گوشم داره سوت ميكشه
24/02/91(يكشنبه): امروز عمه شور انگيز دو تا از عكساي عطيه و عسل رو برام mms كرده بود چون خيلي دلم براشون تنگ شده بود تو يكي از عكسا مامان ناهيد هم بين عطيه و عسل نشسته بود و تو با ديدن اين عكس از شده حسسسسسسسسسسسسسودي منفجر شدي و رو كردي به بابايي و گفتي : اين مامانت مثل بچه ها مي مونه چرا پيش اينا نشسته بگو پاشه بره ناهار بپزه براي بابا ايرج بعد هم رفتي گوشي بابا رو آوردي تا مجبورش كني به مامان ناهيد زنگ بزنه
25/02/91 (دوشنبه): ............................................................................................................................................... 26/02/91(سه شنبه):
27/02/91 (چهار شنبه): نفسم ، اميدم و تمام هستي ام اصلاٌ نفهميدم اين چند روز چه طوري گذشت باوركن ماماني بچه داريش حرف نداره يعني به قول معروف صبر ايوب داره يه تغييراتي در تو ايجاد كرده كه من هنوز تو كف ش موندم هر روز بدون درد سر و اخم و تخم با داستانهاي مادر بزرگ پسند صبحانه كامل كامل ميخوري بعد كلي بازي ميكني و بعد از ناهار يه ساعتي ميخوابي و جايزه اين خواب بعد از ظهر رفتن به هر جايي كه تو جاشو تعيين ميكنه كه البته اونم تكراري و هر روز دلت ميخواد بري پارك و ماشين سواري كني و شب هم بدون كلنجار رفتن مي خوابي من كه جوانتر و سالم اصلا حوصله اين كارها رو ندارم ولي ماماني با اين پا درد و چشم درد و كلي درد بدن ديكه به تو نه نميگه حتي بگو يك اخم و اين ها همه چيزي نيست جزءحاصله عشق مادر بزرگ به نوه
28/02/91 (پنج شنبه ): . از بس در اين يخچال رو باز و بسته كردي كه ديگه صدام در اومد بهت ميگم مامي جان در يخچال را ببند خراب ميشه ميسوزه ..... ميگي اين يخچال (يدتال) نيست اين كمد منه اگه ميخواي نسوزه (ندوزه ) يكي برام بخر ميگم عزيز مامان در ويترين رو ببند ظرفهامو ميشكوني ....... ميگي كي اينا رو برات خريده ....... ميگم مامانم ........ ميگي تو ميخواي من بزرگ شدم بدي به من منم از اينا بدم مياد پس بزار بشكنه تلويزيون بنده شده تير دروازه شما موقع توپ بازي ..... ميگم دخملي تلويزيون خراب ميشه نكن ميگي برام بخر يه دونه بزار توي اتاقم ديگه به اين كاري ندارم امروز با ماماني داشتيم صحبت ميكرديم در مورد كادو تولد امسال شما كه شما پريدي وسط صحبتمون و به ماماني گفتي ماماني پول بده من برم براي خودم يخچال و تلويزيون بخرم بزارم تو اتاقم تا اين دخترت اين همه غر غر نكنه باور كن گنج قارون پيدا نكردم اگه پيدا كردم تمام فرمايشات شما رو انجام ميدم
29/02/91(جمعه): اين روزها يك حالي ميده ماماني نيمي از كارهاي مربوط به شما رو تقبول ميكنه البته بعضي از روزها و بنده تا لنگ ظهر كه نه تا 11 ميخوابم
[ جمعه 29 ارديبهشت 1391 ] [ 12:52 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[
شگرفی عشق همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی از شادمانی بر دل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست. بهار زندگی
مهربان خدایا، تورا سپاس که زلال مهربانیت را در سرچشمه وجود من جاری ساختی و مرا زن نام نهادی، تورا سپاس که گل های باغ بشریت را به من سپردی و مرا مادر خطاب کردی، تو را سپاس که مرا لبریز از لطافت و مهر کردی و لباس مرد عنوان دادی، تورا سپاس که بر مروارید وجودم پوششی از عفاف و حیا کشیدی و مرا همسر قرار دادی، مبارک باد بر تو چنین خلقتی و نیکو و گوارا باد بر من وجود چنین خالقی... چه حکایت جالبی است : کلمه زندگی با زن شروع میشود و کلمه مردن با مرد!!!!! پس ببال به خودت که آغازگر زندگی هستی.
[ جمعه 22 ارديبهشت 1391 ] [ 1:24 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[
16/02/91 (شنبه ) :
اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟
اگه دخترا نبودن پسرا به کی متلک می گفتن ؟ جال بود نه ماماني نميدوني چقدر دلم ميخواد زود تر براي خودت خانومي بشي البته الانم براي خودت يه پا خانوم كوچولو هستي ولي دلم ميخواد زودي بزرگ بشي خبر خواستي نبود جز اينكه امروز روز كزتي مامان بود بعد از ناهار رفتيم حمام و اومديم بي هوش شديم تا ساعت 6 حالا در عجبم كه كي شب شما رو ميخواد بخوابونه مجال زود تر از ساعت2 و 3 بخوابي راستي جات خالي (يعني در حال حاضر كه ميخوني وگرنه امروز كه ميل كردي) جاي همه دوستان هم خالي ظهر براي ناهار كوفته پخته بودم كوفته ها عالي شده بودن در حد تيم مللللللللللللللللللللللللللللللي نه وارفته بودن كلي مورد تمجيد بابايي قرار گرفتيم كلي ..... كيف شديم بعد از ظهر هم بابا داريوش اومد ايشان هم ميل فرمودن و دوباره مورد تمجيد و صد البته .......كيف 17/02/91(يكشنبه): دختر كوچكى با معلمش درباره نهنگها بحث مىكرد.
باحال بود نه تا قبل از اينكه بخوام برات بنويسم گفتم يه كم حال و هوات عوض بشه ميدونم از خنده ريسه نرفتي ولي منم خوب ميدونم چطوري بهت كلك بزنم چون من عاشق اون لبخند نازتم كه يه چال كوچولو روي يه گونه ات ميافته حالا هم بعد از خوندن اين مطلب همين اتفاق براي چهره نازت مي افته نازنين هر چقدر ديروز همه از كوفته هاي باحالم تعريف كردن امروز كوسبزي رو سوزوندم نه خيلي ها ولي يه طرفش سوخت امروز رفتيم پارك همه مامانا حاضر دور تاپ داشتن از اينكه ناهار و شام نميدونن چي بپزن و ندونستن اين موضوع خيلي آدمو كلافه ميكنه و..... منم همين طور داشتم به تاپ دادن تو ادامه ميدادم و گوش ميدادم مامان يسنا ازم پرسيد شما چي كار ميكني ؟ گفتم هي چي به قول مامان بزرگم ظهر ها يه پاتيل غذا ميپزم و آبش رو يه كم زياد ميگيري كه براي شب هم راحت باشيم همه به غير از اونايي كه همسران عزيزشون غذايي تكراري نميخوردن گفتن فكر خوبيه !!! دوباره بحث پيرامون اينكه حالا فردا براي ناهار چي بپزيم گرم شد .........از منم پرسيدن و من گفتم آبگوشت يه دفعه يكي از مامانا برگشت گفت چه مامان سنتي باحالي شما براي كدوم شهرستانيد؟؟؟؟ ديدم ديگه نميشه بايد يه حالي به اين لر ها داد ؟؟؟؟ گفتم دهستان شهر كرد البته شما ها كه براي ناف تهرانيد نميدونيد كه كجاست!!!!!!!!!!!!! خورد و دم نزد مهم نيست مال كجاييم و يا از كجا اومديم مهم اينه كه ذاتمون رو فراموش نكنيم 18/02/91 (دوشنبه): امروز صبح داشتم توي يه خواب باحال سير ميكردم كه ديدم يكي دستش رو گذاشته روي آيفون و بيخيال هم نميشه با هر زحمتي بود بلند شدم ديدم عروس خانوم صاحبخونه است ........ آيفون رو برداشتم و بعد از سلام و احوال پرسي گفتن ببخشيد خواب بوديد گفتم : الان كه نه بيدار شدم ولي در كل چند دقيقه قبل بله !!!!!!!! ميخواستن بگن كه مهد دكتر معين (يكي از بهترين مهد هاي اينجا ) كلاس نقاشي و ژيمناستيك گذاشته و ايشون رفتن دخترشون رد ثبت نام كردن حالا هم به ما خبر دادن تشكر كردم و چون امروز روز آخر ثبت نام بود زنگ زدم و با آقاي پدر مشورت كردم كه بريم شما رو ثبت نام كنيم يا نه ............ كه ديدم آقاي پدر همچين موافق هم نبودن و گفت از خودت بپرسم ببينم نظر خودت چيه ؟؟؟ حالا هم منتظرم تا از خواب بلند بشي ببينم ميري كلاس يا نه ؟؟ دارم يه فيلم از ورزش ژيمناستيك برات دانلود ميكنم تا ببيني دوست داري بري كلاسش يا نه آخه تا حالا اين ورزش رو نديدي بلند شدي و در حال حاضر صبحونه را زدي به بدن نشوندمت روي ميز كامپيوتر و فيلم ژيمناستيك كودكان را برات گذاشتم و تو ديدي مامان چي تا ر ميكنن؟؟ عزيزم ورزش ميكنن ...بازي ميكنن وتو همچنان محو تماشايي يه كم كه گذشت من بهت گفتم : تو هم دوست داري بري پيششون بازي كني ... دوست پيدا كني ...... نه من خوشم نمياد پاهام جون نداره درد ميكنه ....... نميتونم ايطولي (اينطوري بكنم ) تازه ميتوني كلاس نقاشي هم بري ..... كلي نقاشي قشنگ بكشي نه من تلاس نداشي نميرم خودم بلدم من مي خوام بلم مدسه ( نه من كلاس نقاشي نميرم خودم بلدم من مي خوام برم مدرسه ) خيلي دوست دارم به خدا ..... خيلي فيلمي ..... اينم از منتفي شدن كلاس شما اين متن جالب هم تقديم به دختر باهوش خودم بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
19/02/91(سه شنبه): امروز هم عزيز مامان به آرامي لذت در كنار تو بودن گذشت هواي اينجا يه خط در ميان خوبه بر عكس ديروز كه طوفان بود امروز هوا آفتابيه و من شما رو بردم پارك تو معمولاٌ كم پيش مياد كه با بچه اي بازي نكني يا بهونه بگيري ولي نميدونم چرا از يه پسر بچه توي پارك اصلاٌ خوشت نمياد تا مياد طرفت سريع جيغ داد ميكشي اونم جيغ از نوع بنفش منم خيلي دلم براش ميسوزه آخه طفلكي مامانش پرستاره و اين طفل معصوم تمام روز را به يه پرستار پير و غرغرو سپري ميكني پرستاره درست شبيه ناظم هاي عنوق دوران دبستان خودمه خلاصه تو از پسره بدت مياد و مامي هم از پرستار عبوسش ولي امروز ديدم با مامانش اومده بود پارك مامانش گفت پرستارش را رد كردم رفت و يك هفته است كه ميزارمش مهد تو حتي حاضر نشدي با پسره سوار اله كلنگ بشي و بدون رو در باسي به مامانش گفتي من از اين بدم مياد خيلي بي ادبه و اما پسره در دفاع از خودش...... نه من بي ادب نيستم ميرم مهد پيش خاله شادي ...... تازه ببين انگليسي هم ياد گرفتم و شروع كرد به گفتن كلماتي كه ياد گرفته بود تو هم كه اخمات رو كرده بودي تو هم و يه سمت ديگه را نگاه ميكردي .... بهت گفتم ميخواي بريم خونه و دوباري بيايم كه گفتي نه ؟؟؟؟ خلاصه موقعي كه پسره داشت ميرفت مامانش كه خيلي هم محترم بود اومد تا با ما خداحافظي كنه ...... پسر به مامانش داشت ميگفت مامان خدا حافظي نه ..... بگو....... گود باي و تو در اوج عصبانيت رو به مامان نيني كردي و گفتي چقدر پسرت زر زر ميكنه ببرش خونه ..... هي ميگه ...... گو باي....گوباي و منو خيلي شرمنده كردي تا حالا نشده من و بابايي بهت بگم دور از جونت زر نزن .... تا توي پارك بوديم هيچي بهت نگفتم كه پارك زهر مارت نشه ولي وقتي اومديم خونه بهت گوشزد كردم كه اين حرفت خيلي بده و بد تنبيهت كردم و تنبيهت هم اينه كه ا فردا از پارك رفتن خبري نيست 20/02/91 (چهار شنبه): يه تجربه جديد امروز ميخواستم ببرمت حموم ولي هر كاريت كردم نيامدي بريم و سوزنت روي سي دي نگاه كردن گير كرده بود .... منم بد جوري كلافه يه دوش آب گرم بودم به همين خاطر رفتم تو مايه هاي كلك زدن و نوشابه باز كردن براي شما ...... نشوندمت روي پاهام و بهت گفتم : ميدوني ديگه براي خودت خانومي شدي اينقدر بزرگ شدي كه ميخواي بري مدرسه شما : آره مامان من خانومم ميخوام عدوس بشم....... من مدسه نميرم ميخوام برم مدسه عمه (فقط مونده بود بري مدرسه عمه و آبروش و ببري ) من : آره عزيزم عمه گفت اگه دختر خوبي باشي يه روز با عسل ميبرتت مدرسشون مامان زنگ بزن به عمه بگو من خانومم و اما مامان سوءاستفاده كن......... حالا كه خانومي پس بشين همين جا كارتون نگاه كن تا من زودي برم حمام و بيام باشه باشه!!!!!!!!!!! و من براي اولين بار توي اين دو سال هشت ماه شما رو تنها گذاشتم و رفتم حمام حتي وقتي كوچولو بودي و ميخوابيدي هم من هيچ وقت دلم نمي اومد تنهات بزارم و برم حمام هميشه ميسپردمت به بابايي رفتم حمام 5 دقيقه اي يا به اصطلاح گربه شور ولي اينقدر در حموم رو باز و بسته كردم و نگاهت كردم كه فكر كنم سرما خوردم چون مدام دارم عطسه ميكنم . حالا هم داري زمزمه رفتن پارك رو سر ميدي و من دارم بهت ميگم كه امروز تنبيهي
21/02/91 (پنج شنبه ): آهاااااااااااااااااااااي كه من امروز خيلي دلم گرفته ، ميدونم روز مادر همه كه نه دوتا عمه ها خونه مامان ناهيد جمعاٌ و من دلم خيلي تنگه و ميخوام منم اونجا باشم يه چند شبيه كه مدام خواب خونه طالقان رو ميبينم همه دور هم جمعيم دلم خيلي ميخواد برم تهران امروز صبح هم برق دوفازم بابا جونت را گرفت
22 /02/91(جمعه): هنگامي كه ما ايرانيا ميخوايم كسي رو ستايش كنيم ؛ [ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 12:58 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[
این پارتی بمناسبت جشن تولد یکسالگی دختر یکی از برج سازان تهران برپا شده بود.
تصاویری که مشاهده می فرمایید از این مراسم لهو لعب گرفته شده است.
اکثر دختر و پسرهای حاضر در این پارتی در زمان دستگیری در حالت زننده ای در کنار هم خوابیده بودند
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
![]() ![]() ![]() عکس های گرفته شده از اتاق خواب های این پارتی
![]() ![]() قسمت جکوزی و استخر ساختمان پارتی
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() حرکات ناشایستی که از دختران و پسران حاضر در پارتی مشاهده شد
واکنش تعدادی از دختران و پسران پس از دیدن برادران خدمت گذار نیروی انتظامی
![]() ![]() ![]() ![]() عکس های لو رفته از اتاق خواب ها…
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() عکس گرفته شده از پشت بام ساختمان پارتی
![]() بعضی ها هم در جاهای مخفی پنهان شده بودند که برادران نیروی انتظامی موفق به شناسایی آنها شدند
![]() ![]() استفاده از مدلهای مو دور از شان یک جوان ایرانی
![]() ![]() رقص های زننده تا نیمه های شب
![]() کشف مقادیر زیادی CD مستهجن و ادوات موسیقی در پارتی:
![]() ![]() بعضی ها هم به علت مصرف مواد روان گردان از حالت عادی خارج بودند
![]() عکس تعدادی از میهمانها پس از دستگیری:
![]() ![]() بعضی ها هم احساس ندامت و پشیمانی داشتند
![]() عکس خلاف کاران و متهمان ردیف اول این پارتی
![]() ![]() ![]() ![]() صرفاٌ جهت خنده![]() [ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 17:51 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[
[ جمعه 15 ارديبهشت 1391 ] [ 14:59 ] [ مامان آوین کوشولو ]
[
|
Myspace Stuff
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |